محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3679

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : آنگاه نامه اى از پى آن فرستاد كه چنين بود : « اما بعد ، مسلمانانى را كه با تواند بگوى زراعت كنند و اقامت « گيرند تا خدا ظفرشان دهد كه آنجا خانهء آنهاست » آنگاه نامه اى ديگر فرستاد كه چنين بود : « اما بعد ، به دستورى كه دربارهء پيشروى در سرزمين دشمن داده « بودم عمل كن و گرنه اسحاق بن محمد سالار كسان است ، وى را با كارى كه « به دو سپرده‌ام واگذار . » گويد : عبد الرحمن وقتى نامهء حجاج را خواند گفت : « من زحمت اسحاق را تحمل مىكنم . » و به دو تعرض كرد . اسحاق گفت : « چنين مكن » گفت : « قسم به پروردگار اين - مقصودش قرآن بود - اگر با كسى گفتى ترا مىكشم » ، اما او پنداشت كه مقصودش شمشير است و دست خويش را به دستهء شمشير نهاد . گويد : پس از آن عبد الرحمن كسان را پيش خواند و حمد خداى گفت و ثناى او كرد ، سپس گفت : « اى مردم ، من نيكخواه شمايم و مصلحت شما را دوست دارم و به همه چيزهايى كه مايهء سود شماست نظر دارم . دربارهء كار شما و دشمن نظرى داشتم كه با خردمندان و جنگ آزمودگان شما مشورت كردم و آن را پسنديدند و به صلاح حال و آيندهء شما دانستند ، آن را به اميرتان حجاج نوشتم و نامه اى از وى براى من آمده كه ناتوان و ضعيفم مىخواند و دستور مىدهد با شتاب ، شما را در سرزمين دشمن پيش ببرم ، همان ديارى كه ديروز برادرانتان در آن به هلاكت رسيده‌اند . من يكى از شما هستم اگر عمل كنيد ، عمل مىكنم و اگر نپذيريد نمىپذيرم . » گويد : كسان برجستند و گفتند : « نه ، از دشمن خدا نمىپذيريم و شنوا و مطيع